|
|
|
love |
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:9 توسط kaliloo
|
راز مردان در قلب دخترانه ام نمی گنجد...راز آن زمانی که با نگاه پاکش،که بی دریغ نصیبم می کند، دنیای آرامش را در چشمانم می ریزد. چشمانی که با سوسوی بی قرارشان، ملتمسانه می گویند: باز هم نگاهم کن... و او.... گویی التماسم را فهمیده باشد، از عشق سیرابم میکند.. عشق... کاش می دانست افکارش را، دیدگاه هایش را ، صحبت هایش را و البته نگاه هایش را ، می پرستم. گاه مصمم می شوم احساسم را به او نشان دهم ولی حس کشنده ی تردید مرا باز می دارد...اگر این فقط یک سوء تفاهم باشد؟ فقط یک خیال خوش؟ یا فقط برایش حس زود گذری باشد که نمی خواهد به آن پر و بال دهد... منطقم، معامله ی تردید را به نفع خود تمام می کند و من بار دیگر از منطقم بیزار می شوم. شب هنگام، دستانم که برای تنهاییشان نگرانند، زبانم را در دعا کردن یاری می کنند... "خدایا ،کاش او بی منطق ترین باشد..."
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:3 توسط kaliloo
|
می دانم هیچ گاه این مطلب را نخواهی خواند....نمی دانم چرا می خواهم دردم را با اندک دوستانی که به اینجا سر میزنند در میان بگذارم...درد نگاهت را.که لحظه ای رهایم نمی کند.و آن خنده هایی که سخاوتمندانه هدیه می کردی....به من نه،اما چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که از جلوی چشمانم کنار نمی روند... ای کاش میدانستی مدت هاست هر روز به تو فکر کرده ام.و هزاران بار سعی کرده ام که فراموشت کنم...هزاران بار...ولی ای کاش یادت ،تنهایم می گذاشت....و ای کاش خودت مثل یادت با وفا بودی... ای کاش همیشه سنگ بودی اما تو گاهی آنقدر خوبی که یقین پیدا می کنم مرا می خواهی...و گاهی آنقدر.... نه،تو همیشه خوبی.همیشه خوب.و ای کاش نبودی...ای کاش با دیدن من اخم می کردی و ای کاش دیگر اسمم را نمی بردی...ولی حیف که حتی "خوب" لایق تو نیست...تو بی نظیری... ای کاش همیشه همان قدر مهربان بودی...بنگر، چه کسی این گونه،دیوانه وار دوستت دارد؟ چه کسی برای تو نفس می کشد؟ای کاش می دانستی که زندگی یک فرصت بدون تکرار است و ای کاش این فرصت را از من دریغ نمی کردی. عشق من،دور یا نزدیک،هر جا که باشی،دوستت خواهم داشت...تا آخرین لحظه ای که خدا به جان خسته ام اجازه ی نفس کشیدن می دهد...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:29 توسط kaliloo
|
تو چه کردی که من این گونه خرابم؟ که گرفتی ز من اندیشه و خوابم؟ تو چه کردی که ز چشمان سیاهم اشک غم می کند این گونه تباهم تو مگر جز غم دوری و فراقت هدیه دادی به من از هرم نگاهت؟ آه، ای یاد تو یار با وفایم ای خنده ی ناب تو شفایم دیدم که ز نام من بگفتی وز سنگدلی دمی تو خفتی آه ای همه ی تو شور و مستی ای خنده ی تو شراب هستی گر جسم خموش من تو بینی وز ناله ی من سراغ گیری بینی که وجودم اشتیاق است چشمان مرا نمی توان بست بر این من درمانده نظر کن از راندن عشق من حذر کن عشقم بشناسان به جهانی در روح و تنم نمانده جانی....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:56 توسط kaliloo
|
تا به کی پیشه کنم این شرم ننگین را؟ تا به کی بر هم زنم شب های رنگین را؟ عشق من سوزان و من دورم ز خورشیدم روی تو تابان و من.....روی تو را دیدم آه ای امید رویاهای شیرینم... آه ای زیبای من،ای عشق دیرینم تو بگو درمان این درد فراخم را تو بگو کز گفته ات گیرم جوابم را تا به کی اشک است مرهم بر روانم؟ ور نه محدود است این اندک توانم؟ عشق من،تا کی توانی صبر کردن؟ برگ های سبز عمرم زرد کردن؟ چشم بگشای و ببین درد عیانم سردی روح و ضمیر و جسم و جانم چشم بگشای و ببین از شوق دیدار تو زیبایم من خسته از عدم تا به ابد را راه پیمایم مگذر از عشق بی مانند و یکتایم آفتابی گرم شو در صبح فردایم .... آفتابی گرم شو در صبح فردایم سروده شده در اصفهان،22 مرداد ماه 1388،ساعت 1:27 شب
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:46 توسط kaliloo
|
زندگی غفلت زیبای حواست و عشق،غفلت عقل که می پاید قلب را بوسه ،غفلت انسان است از منیت و تبسم....غفلت از غم ها رشد یک ساقه ی سبز پیچک،غفلت سایه از اوست و پناهگاه ظهر داغ تابستان،غفلت نور ز پشت دیوار و توجه به بلندای سپهر،غفلت ما ز زمین پست و ارزش موج،....به غفلت او ز سکونی سرد مستی چشمانت،غفلت توست ز خوابی شیرین مستی من از تو،غفلت من ز شرابی شیرین و شب چشم تو از غفلت ماه،ز درخشیدن عشق من به تو از غفلت من ز خود پرستیدن .... و اگر معنی غفلت این است بگذار تا وقتی که جانی هست من غافل ترین باشم...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:41 توسط kaliloo
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:17 توسط kaliloo
|
در آسمان شهری که این همه فرتوت شد، چتر را که بر سر میگذارم به آن روز های روستا می رسم به دختری که زیر باران خم می شد برنج می کاشت... و ناگهان بانو شد بانویی که زیر باران،بلند ماندست و بار ها،به مردی که نامش را نمی دانست گفته است: چرا فرار؟ چرا چتر؟ تنها آدم آهنی ها زیر باران زنگ میزنند... (علی عبد الرضایی)
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:27 توسط kaliloo
|
وقتی
15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به
زیر انداختی و لبخند زدی... وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از
دست بدی وحشت داشتی ... .وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی
و فتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه . وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه
راستی راستی دوستم داری ..بعد از کارت زود بیا خونه وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
و داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی .. وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که
بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ... وقتی
که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته
بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم
و دستامون تو دست هم بود
.. وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست
داری .. نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون
روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری .........................................................................................................................
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:51 توسط kaliloo
|
در و دیوار دنیا رنگی است، رنگ عشق خدا جهان را رنگ كرده است رنگ عشق؛ و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشهای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر، كه خدا كسی را دوست دارد كه لباساش رنگیتر است...
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:8 توسط kaliloo
|
پسرك پريد لبهی جوی آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوری هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوی آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همديگر می رفتند، با فاصله يك جوی آب از هم. رسيدنی در كار نبود، حتی تا قيامت! ................................................................................................................................... پسر جوان جواب داد:نه ممنون ,من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم, من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:17 توسط kaliloo
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:28 توسط kaliloo
|
|
من فریناز نظری هستم و تصمیم گرفتم از تاریخ بیست و دوم مرداد، نوشته های خودمو در وبلاگ قرار بدم.بنابراین مطالب بعد از "تصمیمات خدا" نوشته ی خودم هستند. لطفا" با نظراتتون راهنمایی بفرمایید...ممنون